کلک خیال
♥ KELLKE KHIAL ♥ 
قالب وبلاگ
من اگه خدا بودم... 


اینقدر هوای دو نفره رو به رخ تک نفره ها نمیکشیدم...






نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم .. 

چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..
 



هر روز تكراریست 

صبح هم ماجرای ساده ایست 

گنجشکها بی خودی شلوغش می کنند
 








عمر من قد نمیدهد 

به سفرت بگو كوتاه بیاید 





رد پاهایم را پاک می کنم 

به کسی نگویید 

من روزی در این دنیا بودم. 

خدایا 

می شود استعـــــفا دهم؟! 

کم آورده ام ...! 

 

آن شب ... 

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ... 

تماشا می کرد ... 

آن شب که شب پره ها .. 

عاشــقـــانه تر .. 

نــــور را می جســـتند ...! 

و اتاقم .. 

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... ! 

دانستم.. 


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...! 




من کویر خسته ام تویی نم نم بارون 

دلم برات تنگ شده کجائی ای مهربون . . 



این روزها 

آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست 

که رخت های دلتنگیم را 

فرصتی برای 

خشک شدن نیست
 

  ***

" بند بند وجودمــــ ـــ ـ .. 

بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ 

با این همه بنــد 

چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" .. 




 


من تو را نمی سرایم !.. 

تو ... 

خودت در واژه ها می نشینی ..! 

خودت قلم را وسوسه می کنی !! 

و شعر را بیدار می کنی !!
 





سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی 

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی 




" تـــو " 

دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ، 

کلمه ی کـــوتاهی 

کـــــ ـــ ـه برای گفتنش .. 

جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و 

ناتمـــــ ــــ ــام ماند ..
 




[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:21 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
با مداد رنگی هایم 
یاد خوب آمدنت را نقاشی كرده ام 
و جاده سفید رفتنت را خط خطی .... 
روز تولدم را سیاه و روز مرگم را... 
واژه هایی كه نقش می بندند 
روی كاغذ 
برایم بی رنگند! 
و نفس هایی كه حبس می شوند درون حنجره ام بی حرف آه ... 
" دوســـــــــــــــــــــت دارم بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم " 
تا دیگر 

پذیرای غم و اندوه نباشم 
شوره زار قلبم محتاج باران است 
خدایــــــــــــــــــــــــــابگو باران ببارد ... 
و باز هق هق گریه این آهنگ بی كلام 
و 

تكراری اجازه سخن نمی دهد 
ساكت و خاموش پی چیزی می گردم 
كه سالهـــــــــاست زیر خروارها برگرز سفید پنهان شده بود ... 
تا حال از خود پرسیده ای ؟ 
سرنوشتم را تا كدامین معبد بی نام خواهی برد ؟! 

گناهم چیست ؟ 
كه اینگونه در این زندان اســـیرم 
بـــــــــــــــــار غـــــــــــــم سنگین 
و طاقت فرساست 
یاریم كن 
یاریم كن ....


[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:20 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
تفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد 
می زند زل به "چشم" غمگینی... و به روز سیاه می افتد 

سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت 
حال روی جنازه ی سنگینش روزها عکس ماه می افتد 

هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند 
بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد 

خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی 
گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد! 

عشق مثل دونده ای گیج است، گاه در راه مانده می بازد 
گاه هم پشت خطّ پایانی توی یک پرتگاه می افتد 

دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودن خویش 
من منم! تو تویی! تو،من،من،تو... بعد به اشتباه می افتد!! 

مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد 
می رود سمتِ... دور می گردد، می دود سویِ... آه می افتد 

زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان 
چمدانی که منتظر مانده، اتوبوسی که راه می افتد...


[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:19 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
من یاد گرفته ام 

وقتی بغض می کنم 

وقتی اشک می ریزم 

منتظر هیچ دستــــــــــــــی نباشم 

وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم 

مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم 

http://www.myup.ir/images/77090663324113343635.jpg


من یاد گرفته ام 

که اگر زمین می خورم 

خودم برخیــــــــــزم 

من یاد گرفته ام راهی را بسازم به صداقت 

من یاد گرفته ام 

که همه رهگذرنــــــــد 

همـــــــــــه

[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:18 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
  
 


لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟ 

لازم است گاهی از مسجد  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟ 

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟ 

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟ 

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟ 

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟ 

لازم است گاهی محمد(ص) باشی، علی(ع) باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟ 

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟ 

 


[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:17 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد 

هیچ نشانه ی خاصی ندارد 

فقط با هر صدا برمیگردد
 





من عاشق اون دیالوگم که پدر ژپتو به پینوکیو میگه: 
پینوکیو ...چوبی بمان... آدمها سنگی اند، دنیایشان قشنگ نیست 





حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات باشه، قبول. 

لااقل این نکته را بدان: 

آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید دلم بود نامهربان، 







[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:14 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
نمی دانم كه دانست او دلیل گریه هایم را ؟ 
نمی دانم كه حس كرد او حضورش در سكوتم را ؟ 
و میدانم كه می دانست زعاشق بودنش مستم 
وجود ساده اش بوده كه من اینگونه دل بستم 







" خدای من ! چرا گریه می کنند؟! 

درک کردن من انگار سخت تر از از دست دادنم بود ... قبول ! 

کمتر از آنها نفس کشیدم ٬ اما به اندازه آنها درد کشیدم ... 

چرا وقتی کسی از پیششان رفت ٬ تازه می فهمند که بود ؟! ... 

خود را مسخره کرده اند یا مرا ؟! " 







در انتظار چیستی ؟ 
اینجا هنوز هم تاریک است 
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست 
وقتی دریچه مسدود است
 






کسی ما را نمی پرسد 
کسی ما را نمی جوید 
کسی تنهایی مارا نمی گرید 
دلم در حسرت یک دست دلم در حسرت یک دوست 
دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست
 



[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:14 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
فرقی نمی کند در کدام عصر و کدام اقلیم زندگی کنی فرقی نمی کند اسمت فرهاد باشد ، 
رومئو یا مجنون یا شیرین یا ژولیت یا لیلی … تو را به زخم*هایت می شناسند، این نقطه ی 
اشتراک همه آدمهاست….
 






ازاین تکرارساعتهـ ـا 
ازاین بیهوده بودنهـ ـا 
ازاین بی تاب ماندنهـ ـا 
ازاین تردیدـهـ ـا 
نیرنگهـ ـا 
... شکهـ ـا 
خیانتهـ ـا 
ازاین رنگین کمان سرد آدمهـ ـا 
وازاین مرگ باورها ورویاهـ ـا 
پریشانمـــ 
دلـ ـم پروازمیخواهد
 





مــــــَن که زیـاد سـَر از کـار ِ بـازاریـ ها دَر نمیــــاوَرَمـ 

ولـی بـه گـُمانـمـ 

حـتمـا جـنسـ هـای جـــدیدشـانـ آمدهـ که 

منـ برایــــــت کهنــــه شـُدهـ اَمـ
 





گـاهـی 

اینـقدر بـَد میشـِکـَنـَم 

کـه جـُز بـیرونـ انـداخـتنـم راهـ ِ دیـگـری نـیست . . .
 



[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:13 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها 
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا 
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم 
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم 
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره 
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره 
با دلی خُرد و شکسته گفت، نذار از اون جداشم 
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم 
برگ، تو خلوتِ شبونه از دلش با خدا می گفت 
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت 
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟ 
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه 
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون 
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون 
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید 
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید 
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه 
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه 
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد 
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که می مرد 
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود 
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود


[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:12 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
آمدنت را یادم نیست 

بی صدا آمدی 

بی آنکه من بدانم 

بی اجازه ماندی 

بی آنکه من بخواهم! 

اما اکنون، 

با ذره ذره وجودم 

ماندنت را امنا می کنم. 
در قلبم بمان که ماندنت را سخت دوست دارم!!!
 






چقدر پر می کشد دلم ...! 

به هوای تـــــو! 

انگار تمام پرنده های جهان در قلبم آشیانه کرده اند............ 







از تو دلگیر نیستم!!! 

از دلم دلگیرم 

که نبودنت را صبورانه تحمل میکند...........
 





چقدر دورتر از احساسم ایستاده ای 

آنجا که تو ایستاده ای 

صدای مرا هم نمی شنوی 





چه برسد به دلتنگی.. .
 





[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:12 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
برای تو ... 

برای چشمهایت ! 

برای من ... 

برای دردهایم ! 

برای ما ... 

برای این همه تنهایی ... 

ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند !!
 






آرزوی دیدار 

من در آستان چشمان تو 

دلم را و تمام دلم را باختم 

بی آنکه تو بدانی وچه حقیرانه و مبهوت 

به چشمانت خیره شدم شاید راز نگاه گنگم 

را بفهمی اما افسوس... 

حالا که گاه گاهی فرسنگ ها از من دور می شوی 

چه ملتمسانه 

دیدارت را آرزو می کنم
 





سر به هوا نیستــــم 


امــــا 


همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم 


حال عجیبـــی ست 


دیدن ِ همان آسمان که 


شاید "تو" 


دقایقی پیش 


به آن نگاه کـــرده ای...!!!
 



امروز روز دیگریست... 

یه روز از همان روزهای بی تو... 

در به در این کوچه و آن کوچه... 

می دانم که انتهای یکی از همین کوچه ها منتظری! 

ولی در کوچه هایی که پی تو می گردم همه بن بست است... 

دلم آشوب و ضربان قلبم ناآرام! 

بگو کدامین کوچه انتهایش دیدار توست؟
 






گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی 


و گاهی آن قدر منتظرمی مانی که می فهمی زودتر از این ها باید فراموش می کردی
 




[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:10 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه “حالت چطوره؟” 

و تو جواب میدی “خوبم!” 


کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: “میدونم خوب نیستی…”








در رویاهایت جایی برایم باز کن ، 


جایی که عشق را بشود مثل بازی های کودکی باور کرد ، 


خسته شدم از بی جایی . . . 







[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:10 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
قرار شـد اشکـَنـَـک باشد و سر شکستـَنَـک 


اما این بازی که تو راه انداختی ... 


سراسر دل شکستنـَـک بود و بس!
 






دیـــــــــگر 
باشکر یا بدون شکر چه فرق میکند 
از وقتی 
فنجان بی وفایی های دنیا را سر کشیده ام 
دهـــــــــــانم طعم تلخ روزمرگـــــــــی میدهد 






هـــمــیــشــه نــــه 

ولــــی گـــاهـــی 

مــیــان بـــودن و خـــواســتـن 

فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد 

وقـ ـتــهــایـــی هـــســت کـــه 

کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی 

ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی ...
 





وقتی که میگویی دوستت دارم 

اول روی این جمله فکر کن 

شاید نوری را روشن کنی 

که خاموش کردن آن 

به خاموش شدن او ختم شود!!
 


[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:09 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
دست می سوزد با سیگار 
به خودت می آیی 
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند 
نه دستی که شانه هایت را بگیرد 
نه صدای که قشنگ تر از باد باشد 
تنهایی یعنی این…!!!
 





آدمـ هـا مـے آینـد 

زنـدگـے مـے کننـد 

مـے میـرنـد و مـے رونـد … 
... 
امـا فـاجعــہ ـے زنـدگـے تــو 

آטּ هـنگـامـ آغـاز مـے شـود کــہ آدمـے مـے رود امــا نـمـے میـرد! 

مــے مـــانــد 

و نبـودنـشـ در بـودטּ تـو 

چنـاטּ تــہ نـشیـטּ مـے شـود 

کــہ تـــو مـے میـرے!!
 







آنان که بودنت را قدر نمی دانند رفتنت را “نامردی” میخوانند ! 





نــپـــرس 

هیــــچ نپــــرس از دلــــم 

هـــمــین " چـــه خبــــر " 

هـــمــین " چـــه میکنـــی ایـــن روزهــا " 

ســـوال بـــدی اســت !
 



[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:08 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
سهراب قایق دیگر جوابگو نیست.... 



کشتی باید ساخت!!! 



این جا مثل من زیاد است!!!
 






آهسته گفت: خدانگهدارت . 
در را بست و رفت . . . . 
آدمها چه راحت مسئولیت خودشان را به گردن خدا می اندازند. . . .
 




[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:06 ] [ A R M I N ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 8 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

من بهار را بی تو دوست ندارم ،
من عشق را بی تو دوست ندارم ،
من نفس کشیدن را بی تو دوست ندارم ،
من زندگی را بی تو دوست ندارم .
آرامگاه من آغوش عاشقانه توست .......
عمریست با خیال تو سر میکنم
♪◦♥♪◦♥♪◦♥♪◦♥ هــرچــی بـاشــی دوســت دارم ... ! ♥◦♪♥◦♪♥◦♪♥◦♪
خالی تر از سکوتم....
آهسته گام بر می دارم و می روم از این شهر خیالی
و تو در سطر سطر این کاغذها تا همیشه می مانی .
پناهم می دهی امشب ؟ میان آب و گل رقصان ،
میان خار و گل خندان در آن آغوش نورانی ،
پناهم می دهی امشب ؟
دل و دین در کف یغما و من تنها در این هنگام روحانی ،
پناهم می دهی امشب ؟
نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما دوستان عزیز عشق واقعی یعنی چی؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User

  • طلا
  • بک لینک
  • ضایعات
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات